خوش آمدید

من در زمینه‌های روان‌شناسی، زیست‌شناسی و بیوشیمی در مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه ریدینگ و دانشگاه میدلسکس درانگلستان تحصیل کرده‌ام.

همچنین به‌عنوان مربی کوانتومی و درمانگر تأییدشده در تکنیک هیپنوتیزم شفابخش کوانتومی مکتب شناخته‌شده‌ی دولورس، آموزش‌دیده ام و مدرکم رو اخذ کردم. در کنار آن، با شفای کاتارا و علوم کی‌لونتیک کار می‌کنم و از این روش‌ها برای کمک به فرد در شناخت و بازسازی الگوی الهی وجود خود استفاده میکنم.

تجربه‌ی تسهیل رقص اکستاتیک، حرکت و جریان بدن را نیز دارم و با یوگای کوندالینی، تکنیک‌های تنفسی، فعال‌سازی صدا و تکنیک‌های بیان خود از طریق صدا و حرکت بدن کار می‌کنم؛ رویکردهایی که به ایجاد ارتباط عمیق‌تر میان ذهن، احساسات و بدن کمک می‌کنند.

روشنا جودی

حوزه‌های کاری من

تجربه

اضطراب و الگوهای ذهنی

کار با اضطراب، افکار تکرارشونده و الگوهای عمیق ذهنی از طریق گفت‌وگو، خودشناسی و هیپنوتراپی.

اعتمادبه‌نفس و خودشناسی

شناخت باورهای محدودکننده، تقویت اعتمادبه‌نفس، شناخت نیازها و خواسته‌ها و یافتن معنا و رضایت در زندگی

کار با سایه‌های درونی

کاوش در بخش‌هایی از خود که ممکن است سرکوب یا نادیده گرفته شده باشند؛ شناخت الگوهای ناخودآگاه، باورهای عمیق و زخم‌های درونی برای ایجاد آگاهی، پذیرش و یکپارچگی بیشتر.

تنفس، حرکت و ارتباط با خود

آموزش تکنیک‌هایی برای کمک به تنظیم سیستم عصبی، آرام‌سازی بدن و بازگشت به حالت تعادل؛ تا فرد بتواند با احساسات، استرس و چالش‌های زندگی آگاهانه‌تر روبه‌رو شود.

اعتیاد، فوبیا و الگوهای رفتاری

شناخت ریشه‌ی الگوهای رفتاری، باورها و محرک‌ها و ایجاد آگاهی برای انتخاب‌های متفاوت.

مرزبندی و اولویت دادن به خود

کمک به افرادی که خودشان را فراموش کرده‌اند تا نیازهای خود را بشناسند، «نه» بگویند و ارتباط سالم‌تری با خود و دیگران بسازند.

کاهش وزن و رابطه با غذا

کار با الگوهای غذایی، احساسات، باورها و ایجاد تغییرات پایدار متناسب با هر فرد.

هنردرمانی و بیان خلاق

استفاده از هنر، خلاقیت و بیان غیرکلامی به‌عنوان راهی برای ارتباط با احساسات و بخش‌هایی از درون که همیشه از طریق کلمات قابل بیان نیستند.

مسیر تغییر و تحول من از خیلی سال پیش شروع شد، از زمانی که هنوز حتی کلماتی برای توضیح چیزهایی که درونم می‌گذشت نداشتم.

من در ایران به دنیا اومدم و در سن کم به انگلستان رفتم. در ایران بچه‌ای برون‌گرا بودم؛ شاگرد ممتاز بودم، همیشه توی فعالیت‌ها شرکت می‌کردم، با همه حرف می‌زدم و خیلی راحت با آدم‌های اطرافم ارتباط می‌گرفتم. می‌دونستم کی هستم و توی محیطی که توش بزرگ می‌شدم، احساس راحتی و اعتمادبه‌نفس داشتم.

بعد وارد یک دنیای کاملاً متفاوت شدم. وقتی مدرسه رو در انگلستان شروع کردم، حتی انگلیسی بلد نبودم. از بچه‌ای که همیشه دستش بالا بود و توی همه‌چیز شرکت می‌کرد، تبدیل شدم به بچه‌ای که خودش رو از حرف زدن متوقف می‌کرد، چون نمی‌دونست چطور چیزی رو که توی ذهنش بود به زبون بیاره. مسخره می‌شدم و مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفتم و کم‌کم ساکت‌تر شدم. شروع کردم به عقب کشیدن خودم. هنوز همون آدم بودم، اما دیگه نمی‌دونستم چطور با اون بخش از خودم دسترسی داشته باشم.

این تجربه سال‌ها با من موند. حتی وقتی انگلیسی رو کاملاً یاد گرفتم، حرف زدن توی جمع می‌تونست واکنش فیزیکی شدیدی توی من ایجاد کنه.

قلبم تند می‌زد، نفس تنگی میگرفتم، صورتم قرمز و داغ می‌شد، بدنم گرم می‌شد وحرف زدن رو یادم میرفت. اون زمان نمی‌فهمیدم توی سیستم من چه اتفاقی می‌افته. فقط فکر می‌کردم یه مشکلی توی من وجود داره.

غذا یکی از چیزهایی شد که باهاش احساس آرامش و تنظیم پیدا می‌کردم. تا جایی که در سن یازده سالگی وزنم به حدود ۷۰ کیلو رسید. اما همون موقع، بخش دیگه‌ای از شخصیتم خودش رو نشون داد. هیچ‌کس به من نگفت که باید تغییر کنم. خودم تصمیم گرفتم رژیم بگیرم و ورزش کنم. خیلی منضبط و با استمرار، توی کمتر از دو ماه حدود ۱۵ کیلو وزن کم کردم و اون‌قدر خوب فهمیده بودم چه چیزهایی برای من جواب می‌ده که بزرگ‌ترهای اطرافم شروع کردن از من درباره روش‌هام سؤال کردن. من هنوز یه بچه بودم، اما از همون زمان به شکل طبیعی داشتم به آدم‌های بزرگ‌تر از خودم کمک می‌کردم که چیزی رو توی زندگی‌شون تغییر بدن.

اون زمان هنوز نمی‌فهمیدم پشت این تغییرات چه چیزی قرار داره. بیشتر داشتم یاد می‌گرفتم چطور خودم رو از بیرون به درون تغییر بدم. ظاهرهای مختلف، سبک‌های مختلف و نسخه‌های مختلفی از خودم رو امتحان می‌کردم تا ببینم کدومشون بیشتر حس «خودم بودن» داره. بعدها فهمیدم خیلی از رفتارها، انتخاب‌ها و حتی چیزهایی که به اون‌ها پناه می‌بردم، از یک سیستم عصبیِ بی‌تنظیم می‌اومد؛ انگار بخشی از من همیشه دنبال راهی بود که خودش را آرام کنه و با شرایطی که تجربه کرده بود کنار بیاد.

تا پانزده سالگی که به افسردگی عمیقی دچار شدم تا جایی که اقدام به خودکشی کردم. زنده موندم، اما جست‌وجوی من برای پیدا کردن خودم و اینکه بفهمم واقعاً کجا و چطور به زندگی تعلق دارم، ادامه داشت.

در نوجوانی بیشتر و بیشتر به بیرون از خودم نگاه می‌کردم تا چیزهایی رو پیدا کنم که هنوز بلد نبودم تا به خودم بدم. نسبت به آدم‌ها خیلی حساس بودم و احساسات، حال‌و‌هوا و انرژی اون‌ها رو اون‌قدر شدید دریافت می‌کردم که گاهی فکر می‌کردم احساس خود منه. اگر کسی عصبانی یا ناراحت بود، من هم اون رو احساس می‌کردم. اگر کسی چیزی رو به من نسبت می‌داد یا تصویری از من داشت، می‌تونستم اون رو جذب کنم و بعد خودم رو از نگاه اون ببینم. کم‌کم یاد گرفتم که فکر دیگران می‌تونه تبدیل به فکر خودم بشه و تصویری که دیگران از من دارن، می‌تونه تبدیل بشه به تصویری که من از خودم می‌بینم.

یاد گرفتن اینکه، چه چیزی واقعاً متعلق به منه و چه چیزی رو از دیگران گرفتم، یکی از مهم‌ترین درس‌های زندگی من شد.

من همچنین بدون حضور همیشگی پدرم بزرگ شدم و ناخودآگاه شروع کردم به جست‌وجوی یک شخصیت مردانه در بیرون از خودم. این موضوع بعدها توی روابطی خودش رو نشون داد که توی اون‌ها بی‌توجهی، آزار و نبود حمایت رو می‌پذیرفتم، چون هنوز نمی‌دونستم چطور اون امنیت و حمایت رو توی خودم به وجود بیارم. مدام خودم رو با دیگران مقایسه می‌کردم و احساس می‌کردم دیگران از من بهترن، بیشتر می‌دونن یا زندگی بهتری دارن. خیلی فکر می‌کردم و خیلی چیزها رو توی ذهنم می‌چرخوندم.

مهمونی و شلوغی برای من راهی بود که کمتر با خودم روبه‌رو بشم. رقص و موسیقی تبدیل شده بود به راهی برای اینکه از فکر کردن بیرون بیام و اجازه بدم بدنم خشم و احساساتی رو که توی خودم نگه داشته بودم، حرکت بده و آزاد کنه.

در هفده سالگی با کانابیس آشنا شدم. بهم احساس آرامش می‌داد و چیزی رو تنظیم می‌کرد که هنوز بلد نبودم خودم تنظیمش کنم. باز هم چیزی بیرون از خودم پیدا کرده بودم که حالتی رو بهم می‌داد که هنوز نمی‌دونستم چطور از درون خودم بسازم.

با رویکرد و انتخاب‌های خودم، کم‌کم تونستم مصرف کانابیس رو کنار بذارم و راه‌های بهتری برای تنظیم سیستم عصبی‌ام پیدا کنم.

در تمام این سال‌ها، سیستم عصبی من روی خیلی از انتخاب‌هام تأثیر می‌ذاشت؛ از شغل‌هایی که انتخاب می‌کردم و آدم‌هایی که باهاشون وقت می‌گذروندم، تا روابطی که واردشون می‌شدم، جاهایی که می‌رفتم و حتی چیزهایی که فکر می‌کردم می‌تونم یا نمی‌تونم انجام بدم. در سازگار شدن با محیط اطرافم خیلی خوب شده بودم، اما هنوز بلد نبودم چطور در میان همه این تغییرات، ارتباطم رو با خودم حفظ کنم.

زندگی من دائماً در حال تغییر بود. از سال ۲۰۰۴ بیشتر از بیست بار خونه عوض کردیم. هر بار که به یک مکان، یک روتین یا آدم‌های اطرافم عادت می‌کردم، دوباره همه‌چیز تغییر می‌کرد و من باید از نو خودم رو با شرایط جدید هماهنگ می‌کردم. دوره‌ای از بی‌خانمانی و بی‌پولی رو هم تجربه کردم. پدر و مادرم از هم جدا شدن و در یکی از سخت‌ترین دوره‌های زندگی‌ام، مجبور شدم درسومین سال دانشگاه چند امتحان رو تکرار کنم.

من همیشه علاقه عمیقی به شناخت انسان داشتم. پس برای همین در دانشگاه ریدینگ در رشته روان‌شناسی و زیست‌شناسی تحصیل کردم و بعد در دانشگاه میدلسکس مدرک کارشناسی ارشد بیوشیمی رو تونستم اخذ کنم. روان‌شناسی، خودشناسی و روش‌های مختلف تغییر و تحول رو دنبال کردم و چیزهای زیادی یاد گرفتم. اما کم‌کم متوجه شدم که فهمیدن چیزی با ذهن، لزوماً به این معنی نیست که در لایه‌های عمیق‌تر وجودمون هم تغییر کرده‌ایم. ممکنه بدونیم چه چیزی برامون بهتره و باز هم همون الگوهای قبلی رو تکرار کنیم.

سال‌ها دنبال جواب، روش، آدم و تجربه‌ای بیرون از خودم بودم تا بالاخره فهمیدم باید دست از نگاه کردن به بیرون بردارم و واقعاً با خودم روبه‌رو بشم.

پس کارم رو ترک کردم و خودم رو در اولویت قرار دادم. تقریباً ارتباطم رو با همه قطع کردم و به تنهایی به ایران رفتم. به فاصله‌ از فرافکنی‌ها، انتظارات و سروصدای اطرافم نیاز داشتم. می‌خواستم صدای خودم رو بشنوم، بدون اینکه صدای دیگران باهاش قاطی شده باشه. این یکی از مهم‌ترین دوره‌های زندگی من شد، چون برای اولین بار بود که واقعاً به خودم فضا دادم تا بفهمم کی هستم.

اول از چیزهایی شروع کردم که می‌تونستم ببینم. به غذایی که می‌خوردم، نحوه حرکت بدنم، ظاهرم، جاهایی که می‌رفتم، آدم‌هایی که باهاشون حرف می‌زدم، چیزهایی که وارد زندگی‌ام می‌کردم و انتخاب‌هایی که میکردم. از بالا به پایین کار می‌کردم، یعنی از لایه‌های قابل مشاهده زندگی‌ام شروع می‌کردم و آگاهانه چیزهایی رو که می‌تونستم تغییر بدم، تغییر می‌دادم.

اما بعد شروع کردم به رفتن در جهت دیگه‌ای.

رفتم سراغ ناخودآگاهم و شروع کردم به بررسی برنامه‌هایی که زیر انتخاب‌هام قرار داشتن. چرا یک چیزی رو می‌خوام؟ این باور از کجا اومده؟ کدوم خواسته واقعاً متعلق به منه و کدوم یکی از ترس، شرطی‌شدن، مقایسه، انتظارات یا فرافکنی دیگران اومده؟

شروع کردم به کشف لایه‌های عمیق‌تر انرژی و آگاهی و در نهایت با مفهوم الگوی الهی آشنا شدم واین شد بخش از پایین به بالا در مسیر من.

کم‌کم این دو جهت به هم رسیدن.

یکی از تجربه‌های مهم من جلسه هیپنوتیزم بود. در اون تجربه، چیزی که من اون رو آگاهی عمیق‌تر یا روح خودم میدونم، یک پیام خیلی ساده بهم داد: «تو به هیچ‌کس نیاز نداری. فقط به درون خودت برو.»

منظورش این نبود که به ارتباط انسانی نیاز ندارم یا قرار هست بدون دیگران زندگی کنم. معنیش این بود که دیگه لازم نیست بیرون از خودم دنبال کسی بگردم که بهم بگه کی هستم، چه کاری باید انجام بدم یا قدرت من از کجا میاد. باید خودم رو پیدا می‌کردم.

و من دقیقا تو همین راه بودم - اون فقط مهر تایید رو برام زد که تصمیمم درسته.

ازلایه ی سطحی با بدنم، انتخاب‌هام، محیط زندگی‌ام، روابط، احساسات و افکارم و از لایه ی عمقی، ناخودآگاه، الگوهای انرژی و لایه‌های عمیق‌تر آگاهی کار کردم. یاد گرفتم بین خودم و فرافکنی‌های دیگران مرز ایجاد کنم. یاد گرفتم تشخیص بدم چه چیزی واقعاً متعلق به منه و چه چیزی احساس، انتظار یا فکر شخص دیگه‌ایه که دارم با خودم حمل می‌کنم. یاد گرفتم بیشتر به درک خودم اعتماد کنم، به جای اینکه همیشه منتظر باشم دیگران بهم بگن چه چیزی درسته.

هرچه بیشتر به خودم برگشتم، زندگی‌هم تغییر کرد. با خودم صبورتر و مهربون‌تر شدم، بیشتر روی زمین خودم ایستادم و در تشخیص اینکه چه چیزی واقعاً برای من درسته، آگاه‌تر شدم. یاد گرفتم از طرف خوده واقعیم تصمیم بگیرم، نه از اون نسخه‌ای از خودم که فقط داشت تلاش می‌کرد دووم بیاره و بقا کنه.

در نهایت فهمیدم که خیلی با آدمی که این مسیر رو شروع کرده بود فرق کردم. نه به این دلیل که یک آدم کاملاً جدید ساختم، بلکه لایه‌هایی رو که روی خود واقعی‌ام قرار گرفته بودن کنار زده بودم و بلاخره با خود واقعیم اشنا شده بودم.

چرا Jooya Path؟

از همین‌جا بود که جویا پف شکل گرفت.

جویا یعنی جست‌وجوگر و جویا پف یعنی مسیر جست‌وجوی خود واقعی. من سال‌های زیادی رو صرف پیدا کردن جواب در بیرون از خودم کردم و در نهایت فهمیدم چیزی که دنبالش می‌گشتم، از اول خیلی نزدیک‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم.

تمام تجربه‌های من، از روان‌شناسی و زیست‌شناسی و بیوشیمی گرفته تا خودشناسی، کار با بدن، ناخودآگاه، هیپنوتراپی، و کشف لایه‌های عمیق‌تر آگاهی، به من یک نگاه گسترده‌تر نسبت به انسان دادن. امروز این تجربه‌ها رو کنار هم می‌ذارم تا به هر فرد کمک کنم که بفهمه در زندگی خودش چه چیزی داره اتفاق می‌افته و از کجا می‌تونه شروع کنه.

من باور ندارم یک روش مشخص برای همه جواب می‌ده. گاهی بدن نیاز داره حرکت کنه. گاهی ذهن نیاز داره چیزی رو بفهمه. گاهی احساسات نیاز دارن دیده و تجربه بشن. گاهی باید سراغ ناخودآگاه بریم و گاهی لازمه لایه‌های عمیق‌تر انرژی و آگاهی رو بررسی کنیم. برای همین، من سعی نمی‌کنم همه رو داخل یک روش مشخص قرار بدم. اول خود آدم رو می‌بینم و بعد می‌بینم چه چیزی می‌تونه براش مفید باشه.

هدف من در نهایت خیلی ساده‌ست:

کمک کنم آدم‌ها شادی و رضایت واقعی خودشون رو در زندگی پیدا کنن و بتونن یک زندگی کامل و پُرمعنا بسازن، بدون اینکه مدام دنبال چیزی بیرون از خودشون باشن که حالشون رو خوب کنه.

چون وقتی شادی ما به چیزی بیرون از خودمون وابسته باشه، هرچقدر هم واقعی و لذت‌بخش باشه، بالاخره تغییر می‌کنه. یک اتفاق تموم می‌شه، یک رابطه تغییر می‌کنه، یک هدف به دست میاد و بعد ذهن می‌ره سراغ چیز بعدی.

وقتی یاد می‌گیری شادی و رضایت رو از درون خودت بسازی، دیگه لازم نیست زندگی دائماً چیزی بهت بده تا احساس خوبی داشته باشی.

زندگی می‌تونه تغییر کنه. آدم‌ها می‌تونن بیان و برن. شرایط می‌تونه بالا و پایین بشه.

اما تو تکون نمیخوری و تحت تاثیر قرار نمیگیری. این یعنی هنرضد ضربه شدن.

بازگشت به خود راه حله همه چیه.

این همون چیزیه که می‌خوام در Jooya Path به دیگران کمک کنم پیدا کنن.

اینکه اون‌قدر خودت رو بشناسی که بتونی صدای خودت رو بشنوی، بفهمی چه چیزی واقعاً برای توئه، به خودت اعتماد کنی و زندگی‌ای رو بسازی که واقعاً از درون خودت اومده باشه.

چون در نهایت، هدف فقط این نیست که زندگی‌مون رو تغییر بدیم.

هدف اینه که خودمون رو پیدا کنیم و یاد بگیریم از درون خودمون زندگی رو به وجود بیاریم.

سوالی داری؟

اگر درباره‌ی روش‌های درمانی یا جلسات سؤالی داری، با من در تماس باش.

Contacts

Transfrom@jooyapath.com

(+98)9038885244

(+44)7305096703

Fateme (Roshana) Joodi